از مهربونیات میگم
قربون این همه ناز و ادای تو بشم من، اینقدر با ناز حرف میزنی و مهربونی که بعضی وقتا حسابی توی بغلم له میشی
. وقتی با یه عالمه ناز میگی مامان جوووون دلم ضعف میره. وقتی کوچکترین زخمی که روی دستمه را با ناراحتی نشون میدی و همراه با گریه ی الکی میگی مامان و بوسش میکنی از خوشحالی اشک توی چشمام جمع میشه.
جمعه باباجون از سفر برگشتند و تو همین که باباجونو دیدی پریدی بغلشون و هیچ کسی اجازه نداشت به شما نزدیک بشه،حتی اگه مامان جون که عاشقشی نگاهت میکردند اعتراض میکردی.میخواستی بعد از یک هفته یه دل سیر باباجونتو بیبینی.خوشحالم که اطرافیانتو به خاطر خودشون دوست داری،نه به خاطر هدیه و چیزایی که بهت میدن.
خیلی با سخاوتی و هر موقع خوراکی داشته باشی و یه بجه ای اونجا باشه حتما به اونم خوراکی میدی.توی خونه هم هرچی میخوری حتما به من و بابا هم با اون دستای کوچولوت میدی.
یه سری حرفا هم باید به پست قبل اضافه میشد که اینجا مینویسم. گفته بوم که توی کلماتت از حرف د زیاد استفاده میکنی.
قاشق:دادوق چنگال:دندال چاقو:دادوو اتاق:دداق
آخر بعضی کلمه ها هم او میشه.
آتش:آتووو اتوبوس:آتوو به جفتش یه چیز میگی ولی خوب با توجه به موقعیت متوجه منظورت میشم.
9آذر هم دهمین سالگرد مامان بزرگ مهربونت بود که من و شما فقط خوبیشونو از بقیه شنیدیم ، روحشون شاد.

دیروز برای اولین بار دو نفری نهار رفتیم پارک به این امید که به بهونه کلاغها غذا بخوری ولی میخواستی همه را بدی کلاغه بخوره،به همین علت و همچنین سردی هوا زود برگشتیم خونه.

خداروشکر که چنین پسر عاقلی دارم.


از مهربونیات میگم
